ساعت نزدیک سه و نیم صبح است ...
ارمیای من بالاخره خوابید....
صدای نفس هایش ...گویی زندگیست که جاری میشود در من....
ومن ....
روزگاری میخواستم دردها و زخم های آدمهای بسیاری را مرهم باشم و درمانگر....امروز اما....فقط میخواهم من نباشم....من!....من!....من!....1 که من 1 میکند 1 1 را....
دوباره تماشایش کردم....محبوب میلیون دلاری....میدانم میتوانم تا ابد تماشا کنم و در آن غرق شوم ....وهربار عاشق شوم با دختری که بلد بود عشق را......
کلافه ام....انگار یاد چیزی افتاده باشد دلم....مثلاً یاد دخترک نوجوانی که پر بود از عشق و عشق وعشق....وبعد من آمد و تمام شد.....
بگذریم...میدانم ...این روزها رویایی ندارم جز دوباره شدن....انسان شدن.....انسان شدن....انسان شدن....فقط همین!
برچسب:
نویسنده: کیارش میرزایی